عباس! نام تو تشنه می کند.
نام تو گويی مشکلی می شود بر دوش خسته ی من که کو به کو بچرخم پی آب...
اما
من تشنه کجا و توی نور کجا؟!
که من دريغ آب از لبهای خودم نمی توانم.
عباس!
مرحمتی کن و چشمه ای بجوشان از اين سينه خشک
سيده زهرا برقعی
|
عباس! نام تو تشنه می کند. نام تو گويی مشکلی می شود بر دوش خسته ی من که کو به کو بچرخم پی آب... اما من تشنه کجا و توی نور کجا؟! که من دريغ آب از لبهای خودم نمی توانم. عباس! مرحمتی کن و چشمه ای بجوشان از اين سينه خشک سيده زهرا برقعی + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت
11:10 |
+ نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت
22:21 |
قبرحضرت عباس(ع) نزديك محل شهادتش كنار شريعه فرات است،حضرت ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سي وچهار سال سن داشت. حسين عمادزاده نويسنده متبحّري است كه رحلت نمودند، ايشان كتابي مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد و زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از ديدنشان(بخاطر كتابي كه راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند: جايگاه را فقط براي بزرگان باز مي كنيم و اين جايزه توست كه براي حضرت عباس(ع) زحمت كشيدي. وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود. سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است، دو ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته چقدر مرقد كوچكي دارد (مانند قبر طفلي مي ماند) لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم. نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر كربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشك از رخسارمان سرازير مي گردد؛ وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرأت مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند، تيري به چشم مباركش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند، از طرفي هم دست ندارد كه تير را بيرون بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي كرد فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخا لا يوم كيومك يا ابا عبدالله(ع) ... + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
16:23 |
حضرت عباس عليه السلام كه اكبر اولاد ام البنين و پسر چهارم اميرالمؤمنين عليه السلام بود و كنيتش ابوالفضل و ملقب به سقا و صاحب لواي امام حسين عليه السلام بود، چنان جمال دل آرا و طلعتي زيبا داشت كه او را ماه بني هاشم ميگفتند و چندان جسيم و بلند بالا بود كه بر پشت اسب قوي و فربه بر نشستي پاي مباركش بر زمين ميكشيدي. او را از مادر و پدر سه برادر بود كه هيچكدام را فرزند نبود. ابوالفضل عليه السلام اول ايشان را به جنگ فرستاد تا كشته ايشان را به بيند و ادراك اجر مصائب ايشان فرمايد. پس از شهادت ايشان به نحوي كه ذكر شد بعضي از ارباب مقاتل گفتهاند كه چون آن جناب تنهائي برادر خود را ديد به خدمت برادر آمده عرض كرد اي برادر آيا رخصت ميفرمائي كه جان خود را فداي تو گردانم؟ حضرت از استماع سخن جانسوز او به گريه آمد و گريه سختي نمود، پس فرمود اي برادر تو صاحب لواي مني چون تو نماني كس با من نماند. ابوالفضل عليه السلام عرض كرد سينهام تنگ شده و از زندگاني دنيا سير گشته ام و اراده كرده ام كه از اين جماعت منافقين خونخواهي خود كنم.حضرت فرمود پس الحال كه عازم سفر آخر گريده اي، پس طلب كن از براي اين كودكان كمي از آب، پس حضرت عباس عَلَيْه السًَلام حركت فرمود و در برابر صفوف لشكر ايستاد و لواي نصيحت و موعظت افراشته و هر چه توانست پند و نصيحت كرد و كلمات آن بزر گوار اصلاً در قلب آن سنگدلان اثر نكرد. لاجرم حضرت عباس عَلَيْه السًَلام به خدمت برادر شتافت و آنچه از لشكر ديد به عرض برادر رسانيد.كودكان اين بدانستند بناليدند و نداي العطش العطش در آوردند، جناب عباس عَلَيْه السًَلام بي تابانه سوار بر اسب شده و نيزه بر دست گرفت و مشگي برداشت و آهنگ فرات نمود شايد كه آبي به دست آورد.پس چهار هزار تن كه مو كل بر شريعة فرات بودند دور آن جناب را احاطه كردند و تيرها به چلة كمان نهاده و به جناب او انداختند، جناب عباس عَلَيْه السًَلام كه از پستان شجاعت شير مكيده چون شير شميده بر ايشان حمله كرد و زجز خواند
و از هر طرف كه حمله مي كرد لشكر را متفرق مي ساخت تا آنكه به روايتي هشتاد تن را به خاك هلاك افكند، پس وارد شريعه شد و خود را به آب فرات رسانيد چون از زحمت گير و دار و شدت عطش جگرش تفته بود خواست آبي به لب خشك تشنة خود رساند دست فرا برد و كفي از آب برداشت تشنگي سيدالشهداء عَلَيْه السلام و اهلبيت او را ياد آورد آب را از كف بريخت: پر كرد مشگ و پس كفي از آب برگرفت ميخواست تا كه نوشد از آن آب خوشگوار
پس مقاتله كرد تا ضعف عارض آن جناب شد، ديگر باره نوفل (لعين) و به روايتي حكيم بن طفيل لعين از كمين نخله بيرون تاخت و دست چپش را از بند بينداخت، جناب عباس عليه السلام اين رجز خواند:
فَاَصْلِهِمْ يا رَبّ حّر َّ النّار و مشگ را به دندان گرفت و همت گماشت تا شايد آب را به آن لبان تشنگان برساند وناگاه تيري بر مشگ آب آمد و آب آن بريخت و تير ديگر بر سينهاش رسيد و از اسب در افتاد.
پس فرياد برداشت كه اي برادر مرا درياب، به روايت مناقب ملعوني عمودي از آهن بر فرق مباركش زد كه به بال سعادت به رياض جنت پرواز كرد. چون جناب امام حسين عليه السلام صداي برادر شنيد، خود را به او رسانيد ديد برادر خود را در كنار فرات با تن پاره پاره و مجروح با دستهاي مقطوع بگريست و فرمود: اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي. اكنون پشت من شكست و تدبير و چاره من گسسته و به روايتي اين اشعار انشاء فرمود:
در حديثي از حضرت سيد سجاد عليه السلام مرويست كه فرمودند خدا رحمت كند عمويم عباس را كه برادر را بر خود ايثار كرد و جان شريفش را فداي او نمود تا آنكه در ياري او دو دستش را قطع كردند و حق تعالي در عوض دو دست او دو با ل به او عنايت فرمود كه با آن دو بال با فرشتگان در بهشت پرواز ميكند و از براي عباس عليه السلام در نزد خدا منزلتي است در روز قيامت كه مغبوظ جميع شهداء است و جميع شهداء را آرزوي مقام اوست. نقل شده كه حضرت عباس عليه السلام در وقت شهادت سي و چهار ساله بود و آنكه ام البنين مادر جناب عباس عليه السلام در ماتم او و برادران اعياني او بيرون مدينه در بقيع ميشد و در ماتم ايشان چنان ندبه و گريه ميكرد كه هر كه از آنجا ميگذشت گريان ميگشت، گريستن دوستان عجيبي نيست مروان بن الحكم كه بزرگتر دشمني بود خاندان نبوت را چون ام البنين عبور ميكرد از اثر گريه او گريه ميكرد. اين اشعار از ام البنين در مرثيه حضرت ابوالفضل عليه السلام و ديگر پسرانش نقل شده:
وَلَها ايْضاً:
بدانكه در فصل مراثي بيايد انشاء الله اشعاري در مرثية حضرت ابوالفضل سلام الله عليه، و شايسته است در اينجا اين چند شعر ذكر شود:
+ نوشته شده توسط استاد در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
16:21 |
شخصي از امام حسين پرسيد: فاصله ميان ايمان و يقين چقدر است؟ فرمود: چهار انگشت. گفت: چگونه؟ فرمود: ايمان آن است که آن را مي شنويم و يقين آن است که آن را مي بينيم و فاصله بين گوش و چشم چهار انگشت است. پرسيد: ميان آسمان و زمين چقدر است؟ فرمود: يک دعاي مستجاب. پرسيد : ميان مشرق و مغرب چقدر است؟ فرمود: به اندازه ي سير يک روز آفتاب. پرسيد: عزت آدمي در چيست؟ فرمود: بي نيازيش از مردم. پرسيد: زشت ترين چيزها چيست؟ فرمود: در پيران هرزگي و بيعاري است، در قدرتمندان،درنده خويي، در شريفان، دروغگويي، در ثروتمندان، بخل است و در عالمان حرص. + نوشته شده توسط استاد در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت
14:40 |
علقمه چشم به خيمهها دارد. با حسرت به آنسو مينگرد. منتظر است، منتظر ياري كه چند روزيست همدمش شده است. اما از ديروز تا به حال به ديدارش نيامده است. ..... سواري خرامان به سويش ميآيد. چهرهاش آشناست. آري، سقّا دوباره آمده است. آمده است تا قسمتي از وجود او را به ميهماني خيمهها ببرد. از شادماني موجي به ساحل ميفرستد تا به پيشواز قدومش برود و تبرك جويد. سقّا در كنارش از اسب فرود آمده است. به چشمان سقّا مينگرد. طاقت نگاه او را ندارد. چه نفوذي دارد نگاه پر احساس او. نگاهي كه تا عمق وجودش را به لرزه در ميآورد. ...... اينبار سقّا حال و هوايي ديگر دارد. غمي سنگين را ميتواند در قدمهايش احساحس كند. لبهاي خشكيدهاش را به نظاره مينشيند. ..... سقّا دست در آب ميكند. مشتي آب را به لبهاي خشكيدهاش نزديك ميكند. علقه تشنه لبهاي سقّا است. آرزو دارد تا از لبهاي سقّا سيراب شود. موج ميزند و دلربايي ميكند. سقا نگاهي به او مياندازد. آب را بر روي آب ميريزد. ..... سقّا مشك را به علقمه ميسپارد. علقمه كه در حسرت لبهاي سقّا ميسوزد، عشق و ارادت خود را نثار مشك ميكند. شايد بدينسان به وصال معشوق برسد. سقّا مشك را به دست ميگيرد و به سوي خيمهها ميتازد. ..... علقمه نگران است. وجودش به تلاطم افتاده است. حس غريبي دارد. ندايي به او ميگويد ديگر سقّا را نميبيند. ..... و علقمه تا ابد در حسرت لبهاي سقّا ميسوزد. + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
20:22 |
روز هفتم محرم، سه روز پيش از شهادت امام، عبيداللّه به عمر سعد نگاشت: «... به هوش باش! وقتى نامهام به دستت رسيد، به حسين عليهالسلام سخت بگير و اجازه نده از آب فرات حتى قطرهاى بنوشد و با آنان همان كارى را بكن كه آنان با بنده پرهيزگار خدا عثمان بن عفان كردند. والسلام»(1)
امام، حضرت عباس عليهالسلام را فرا خواند و سى سوار را به اضافه بيست پياده با او همراه كرد تا بيست مشكى را كه همراه داشتند، پر از آب نمايند و به اردوگاه امام بياورند. پانصد سوارهنظام دشمن در كرانه فرات استقرار يافته و مانع برداشتن آب شدند. حضرت عباس عليهالسلام به مبارزه با نگاهبانان فرات پرداخت و افراد پياده، مشكها را پر كردند. وقتى همه مشكها پر شد، حضرت عباس عليهالسلام دستور بازگشت به اردوگاه را داد و محاصره دشمن را شكسته و توانست آب را به اردوگاه برساند.(2) از آن پس حضرت عباس عليهالسلام به «سقّا» مشهور شد.(3) يكى از شعارهاى بنىاميه در مقابله اهلبيت عليهمالسلام خونخواهى عثمان بوده است. اما ادعاى عبيداللّه در اين نامه افترايى بيش نيست؛ زيرا امام على عليهالسلام و فرزندان او آب را بر عثمان نبستند و اين قاتلين عثمان بودند كه براى بيرون كشيدن او از خانهاش آب را به خانه او بستند و در واقع اين اميرمؤمنان عليهالسلام بود كه در اعتراض به اين حركت، به امام حسين عليهالسلام دستور داد تا به او و خانوادهاش آب برساند.(4)
امام حسين عليهالسلام برخاست و به او فرمود: «عباس! جانم به فدايت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستى، [حمله] آنان را تا فردا به تأخير بينداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبى را براى پروردگارمان به نماز بايستيم و او را بخوانيم و از او طلب آمرزش نماييم كه او مىداند من به نماز عشق مىورزم و خواندن قرآن و دعاى بسيار و طلب بخشايش را دوست مىدارم.» حضرت عباس عليهالسلام به سوى لشكرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخير بيندازد.
شب عاشورا يا تاسوعا عمر سعد در برابر لشكر خود ايستاد و فرياد كشيد: «اى لشكريان خدا! سوار مركبهايتان شويد و مژده بهشت گيريد.» امام حسين عليهالسلام جلوى خيمهها بر شمشير خود تكيه كرده بود. حضرت عباس عليهالسلام با شنيدن سر و صداى لشكر دشمن، نزد امام آمد و عرض كرد: «لشكر حمله كرده است.» امام حسين عليهالسلام برخاست و به او فرمود: «عباس! جانم به فدايت. سوار شو و نزد آنان برو و اگر توانستى، [حمله] آنان را تا فردا به تأخير بينداز و امشب آنان را از ما بازدار تا شبى را براى پروردگارمان به نماز بايستيم و او را بخوانيم و از او طلب آمرزش نماييم كه او مىداند من به نماز عشق مىورزم و خواندن قرآن و دعاى بسيار و طلب بخشايش را دوست مىدارم.» حضرت عباس عليهالسلام به سوى لشكرگاه دشمن رفت و موفق شد جنگ را به تأخير بيندازد.(5) آوازه دلاورمردىهاى حضرت عباس عليهالسلام چنان در گوش عرب آن روزگار طنين افكنده بود كه دشمن را بر آن داشت تا با اقدامى جسورانه، وى را از صف لشكريان امام جدا سازد. در اين جريان، «شَمِر بن شُرَحْبيل (ذى الجوشن)» فردى به نام «عبداللّه بن ابى محل» را كه حضرت امّالبنين(عليهاالسلام) عمه او مىشد، به نزد عبيداللّه بن زياد فرستاد تا براى حضرت عباس عليهالسلام و برادران او امانى دريافت دارد. سپس آن را به غلام خود «كَرْمان» يا «عرفان» داد تا به نزد لشكر عمر سعد ببريد.(6) شمر اماننامه را گرفت و به عمر سعد نشان داد. عمر سعد كه مىدانست اين تلاشها بىنتيجه است، شمر را توبيخ كرد؛ زيرا امان دادن به برخى نشان از جنگ با بقيه است. شمر كه مىانگاشت او از جنگ طفره مىرود، گفت: «اكنون بگو چه مىكنى؟ آيا فرمان امير را انجام مىدهى و با دشمن مىجنگى و يا به كنارى مىروى و لشكر را به من وامىگذارى؟» عمر سعد تسليم شد و گفت: «نه! چنين نخواهم كرد و سردارى سپاه را به تو نخواهم داد. تو امير پيادهها باش!» شمر اماننامه را ستاند و به سوى اردوگاه امام به راه افتاد. وقتى رسيد، فرياد برآورد: «أَيْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما كجايند؟ حضرت عباس عليهالسلام و برادرانش سكوت كردند. امام به آنها فرمود: «پاسخش را بدهيد، اگر چه فاسق است.»(7) حضرت عباس عليهالسلام به همراه برادرانش به سوى او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت كند! آيا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله امان ندارد؟!» شمر با ديدن قاطعيت حضرت عباس عليهالسلام و برادرانش خشمگين و سرافكنده به سوى لشكر خود بازگشت.(8) + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
18:11 |
از گفتگويى كه بين شمر و فرزندان امّالبنين عليهاالسلام صورت گرفت، شبههاى در اذهان به وجود مىآيد كه مراد شمر از جمله «أين بنو أختنا» چه بوده است؟ برخى گفتهاند: بين عرب رسم بوده، دختران قبيله خود را خواهر صدا مىزدهاند. با توجه به زندگى عشيرهاى اعراب در آن دوران و انسجام ناگسستنى پيوندهاى خونى در چنين جوامعى، بعيد به نظر نمىرسد، چنين رسمى بين آنان حاكم بوده باشد. اما تا چه اندازه اين انگاره درست و قابل اثبات باشد، معلوم نيست. در هر حال، روشن كردن نسبت خانوادگى امّالبنين عليهاالسلام با شمر تا اندازهاى مىتواند مطلب را شفافتر سازد. گفتنى است: امّالبنين عليهاالسلام و شمر هر دو از قبيله «بنىكلاب» مىباشند. نسب خانوادگى آنان اين گونه است: بنابراين امّالبنين عليهاالسلام از عموزادگان شمر مىباشد. دليل واضحتر اين خطاب از سوى شمر، جنبه روانى و كاركرد روانشناختى آن است. بدين معنا كه شمر با توجه به اين كه روحيات حضرت عباس عليهالسلام را مىشناخته، احتمال مىداده كه او اماننامه را نپذيرد. شمر با اتخاذ اين لحن، مىخواست كه حضرت را متوجه پيوند خانوادگىاش با خود نمايد و شرايط روحى عباس عليهالسلام را براى پذيرش اماننامه بيشتر آماده سازد. گذشته از آن، شمر اين سخن را در حضور ديگران و با صداى بلند اظهار مىكند تا عرصه را بر حضرت بيشتر تنگ نموده و او را وادار به مصالحه نمايد. زهير جريان خواستگارى على عليهالسلام از امّالبنين عليهاالسلام را بيان كرد و انگيزه امام را از ازدواج با او يادآور شد و افزود: «اى عباس(عليهالسلام)! پدرت تو را براى چنين روزى خواسته، مبادا در يارى برادرت كوتاهى كنى!» حضرت عباس(عليهالسلام) از شنيدن اين سخن خشمگين شد و سخت برآشفت و از عصبانيت آن قدر پايش را در ركاب اسب فشرد كه تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهير! تو مىخواهى با اين سخنانت به من جرأت دهى؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از يارى برادرم دست بر نمىدارم و در پشتيبانى از او كوتاهى نخواهم كرد. فردا اين را به گونهاى نشانت مىدهم كه در عمرت نظيرش را نديده باشى.» شب عاشورا حضرت عباس عليهالسلام پاسدارى از حرم را بر عهده گرفت. اگر چه ايشان آن شب را از دشمن مهلت گرفته بود، ولى از پستى و دونمايگى آنان بعيد نبود كه پيمانشكنى كنند. آن شب، هنگامى كه حضرت عباس عليهالسلام از گفتگو با شمر در مورد پذيرش يا ردّ اماننامه بازگشت، زهير نزد او رفت. زهير دير زمانى بود كه با خاندان امام على عليهالسلام آشنايى داشت. او پرچمى را كه در دست «عبداللّه بن جعفر بن عقيل» بود، گرفت. عبداللّه پرسيد: «اى برادر! آيا در من ضعف و سستىاى ديدهاى كه پرچم را از من مىگيرى؟» زهير پاسخ داد: «خير، با آن كارى دارم.» سپس نزد عباس عليهالسلام آمد. حضرت بر مركب خويش سوار و با نيزهاى در دست و شمشيرى به كمر مشغول نگاهبانى بود.(10) زهير نزد او آمد و گفت: «آمدهام تا با تو سخنى بگويم.» حضرت كه بيم حمله دشمن را داشت، فرمود: «مجال سخن نيست، ولى نمىتوانم از شنيدن گفتار تو بگذرم. بگو، من سواره مىشنوم.» زهير جريان خواستگارى على عليهالسلام از امّالبنين عليهاالسلام را بيان كرد و انگيزه امام را از ازدواج با او يادآور شد و افزود: «اى عباس(عليهالسلام)! پدرت تو را براى چنين روزى خواسته، مبادا در يارى برادرت كوتاهى كنى!» حضرت عباس(عليهالسلام) از شنيدن اين سخن خشمگين شد و سخت برآشفت و از عصبانيت آن قدر پايش را در ركاب اسب فشرد كه تسمه آن پاره شد و فرمود: «زهير! تو مىخواهى با اين سخنانت به من جرأت دهى؟! به خدا سوگند تا دم مرگ، از يارى برادرم دست بر نمىدارم و در پشتيبانى از او كوتاهى نخواهم كرد. فردا اين را به گونهاى نشانت مىدهم كه در عمرت نظيرش را نديده باشى.»(11) صبح عاشورا، وقتى امام از نماز و نيايش فارغ شد، لشكر دشمن آرايش نظامى به خود گرفت و اعلان جنگ نمود. امام افراد خود را آماده دفاع كرد. لشكر امام از سى و دو سواره و چهل پياده تشكيل شده بود. امام در چينش نظامى لشكر خود، زهير را در «مَيمنة» و حبيب را در «مَيسره» گماشت و پرچم لشكر را در قلب سپاه، به دست برادر خود حضرت عباس(عليهالسلام) داد.(12) در نخستين ساعتهاى جنگ، چهار تن از افراد سپاه امام حسين عليهالسلام به نامهاى «عمرو بن خالد صيداوى»، «جابر بن حارث سلمانى»، «مجمع بن عبداللّه عائذى» و «سعد؛ غلام عمر بن خالد» حملهاى دسته جمعى به قلب لشكر كوفيان نمودند. دشمن تصميم گرفت آنان را محاصره نمايد. حلقه محاصره بسته شد؛ به گونهاى كه كاملاً ارتباط آنها با سپاه امام قطع گرديد. در اين هنگام حضرت عباس(عليهالسلام) با ديدن به خطر افتادن آنها، يك تنه به سوى حلقه محاصره تاخت و موفق شد حلقه محاصره دشمن را شكسته و آن چهار تن را نجات بدهد، به طورى كه وقتى آنها از چنگ دشمن بيرون آمدند، تمام پيكرشان زخمى و خون آلود بود.(13) كندن چاه براى تهيه آبدر ميانه روز، آن گاه كه تشنگى بر كودكان، زنان و حتى سپاهيان امام فشار شديدى آورده بود، امام به حضرت عباس(عليهالسلام) دستور داد اقدام به حفر چاه نمايد؛ چرا كه سرزمين كربلا بر كرانه رودى پر آب قرار داشت و احتمال آن مىرفت كه با كندن چاه به آب دست يابند. حضرت عباس(عليهالسلام) مشغول كندن چاه شد. پس از مدتى كندن زمين، از رسيدن به آب از آن چاه نااميد گرديد، از چاه بيرون آمد و در قسمت ديگرى از زمين دوباره شروع به حفر چاه نمود، ولى از چاه دوم نيز آبى نجوشيد.(14) + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
18:8 |
+ نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
18:7 |
پيش فرستادن برادران براى نبردوقتى حضرت عباس(عليهالسلام) بدنهاى شهيدان بنىهاشم و ديگر شهدا را بر گستره كربلا ديد، برادران مادرى خود، عبداللّه، جعفر و عثمان را فراخواند و به آنها فرمود: «اى فرزندان مادرم! پيش بتازيد تا جانفشانى شما را در راه خدا و رسول خدا(صلىالله عليه و آله) شاهد باشم.» آنان كه خون على(عليهالسلام) در رگهايشان جارى بود، پيش تاخته و پس از مدتى نبرد با دشمن، پيش چشم حضرت عباس(عليهالسلام) به شهادت رسيدند.(15)
هنگامى كه حضرت عباس(عليهالسلام)به شهادت رسيد، امام حسين عليهالسلام خود را به او رسانيد و وقتى كه حالت او را مشاهده نمود، فرياد بىياورى برآورد. «محمد» و «قاسم» فرزندان عباس (عليهالسلام) صداى امام را شنيدند، نزد ايشان رفته و در پاسخ امام فرياد زدند: «در خدمت توايم اى سرور ما!» امام فرمود: «بِشَهَادَةِ اَبِيكُمَا الكِفَايَة»؛ شهادت پدرتان بس است. اما آنان امتناع ورزيده و از امام اجازه گرفته، به ميدان نبرد شتافتند و پس از پيكار با دشمن ابتدا محمد و پس از او قاسم به شهادت رسيد.(16) علامه «سيدمحسن امين»، نيز «عبداللّه بن عباس(عليهالسلام)» را در شمار شهيدان كربلا ذكر مىنمايد،(17) اما بنا به گزارش برخى ديگر از تاريخنگاران، تنها «محمد» در كربلا به شهادت رسيده است.(18) شمر اماننامه را ستاند و به سوى اردوگاه امام به راه افتاد. وقتى رسيد، فرياد برآورد: «أَيْنَ بَنُوا أُخْتِنَا»؛خواهرزادگان ما كجايند؟
حضرت عباس عليهالسلام و برادرانش سكوت كردند. امام به آنها فرمود: «پاسخش را بدهيد، اگر چه فاسق است.» حضرت عباس عليهالسلام به همراه برادرانش به سوى او رفتند و به او گفتند: «خدا تو و امان تو را لعنت كند! آيا به ما امان مىدهى، در حالى كه پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله امان ندارد؟!» شمر با ديدن قاطعيت حضرت عباس عليهالسلام و برادرانش خشمگين و سرافكنده به سوى لشكر خود بازگشت. حضرت با سه تن از جنگجويان دشمن رو به رو مىشود، نخستين آنان، «مارد بن صُدَيف» بود. او دو زره نفوذناپذير پوشيده، كلاهخودى بزرگ بر سر نهاده و نيزهاى بلند در دست گرفته بود. وقتى به ميدان آمد، نيزهاش را به حمايل سينه حضرت فرو كرد. عباس(عليهالسلام) سر نيزه او را گرفت و پيچاند و نيزهاش را از دستش بيرون آورد و او را با نيزه خودش هلاك كرد.(19) نفر دوم، «صَفوان بن ابطح» بود كه در پرتاب سنگ و نيزه مهارت فراوان داشت. او پس از چند لحظه رويارويى، مجروح شد، ولى بخشش حضرت، زندگى دوباره به او بخشيد. سومين رزمآور «عبداللّه بن عقبة غَنَوى» بود. حضرت، پدر او را مىشناخت و براى اين كه كشته نشود، مهرورزانه به او گفت: «تو نمىدانستى كه در اين جنگ با من رو بهرو مىشوى. به سبب احسانى كه پدرم به پدرت كرده است، از جنگ با من دست بردار و برگرد.» خيرخواهى حضرت در او اثر نكرد و به جنگ پرداخت. ساعتى نگذشته بود كه شكست خورد و مفتضحانه از ميدان نبرد گريخت.(20) پىنوشتها:1ـ نهاية الارب، ج20، ص427/ بغيةالطلب، ج6، ص262.2ـ تاريخالطبرى، ج5، ص412/ نفسالمهموم، ص214/ الكاملفىالتاريخ، ج3، ص283/ تذكرة الخواص، ص248/ اعيانالشيعه، ج7، ص43/ مقاتلالطالبيين، ص78. 3ـ تسليةالمجالس، ج2، ص264/ الثقات، ج1، ص559/ السيرة النبوية، ج1، ص559/ بحارالانوار، ج44، ص378/ مُثير الاحزان، ص51. 4ـ مروجالذهب، ج2، ص701. 5ـ الإرشاد، ج2، ص92/ مناقب آلابىطالب، ج4، ص98/ بحارالأنوار، ج44، ص391/ تاريخ الطبرى، ج5، ص416/ اعيان الشيعة، ج7، ص430/ تجارب الامم، ج2، ص68. 6ـ تاريخالطبرى، ج5، ص415/ الفتوح، ج5، ص166/ الكاملفىالتاريخ، ج3، ص284. 7ـ مقتل الحسين(ع) للخوارزمى، ج1، ص246/ عمدة الطالب، ص394/ اللهوف، ص88. 8ـ الإرشاد، ج2، ص91/ بحارالأنوار، ج44، ص390/ اعلامالورى، ص233/ مقتلالحسين(ع) للخوارزمى، ج1، ص246/ الكاملفىالتاريخ، ج3، ص284/ المنتظم، ج5، ص337. 9ـ جمهرة النسب، ج2، ص321. 10ـ وسيلة الدارين، ص270 / مقتلالحسين(ع) بحرالعلوم، ص314/ معالىالسبطين، ج1، ص443. 11ـ مقتلالحسين(ع) بحرالعلوم، ص314/ كبريت الأحمر، ص386/ بطلالعلقمى، ج1، ص97. 12ـ شرح الاخبار، ج3، ص182/ بحارالأنوار، ج 45، ص4/ تذكرةالخواص، ص251 / الأخبارالطوّال، ص256. 13ـ تاريخالطبرى، ج5، ص446/ الكاملفىالتاريخ، ج3، ص293/ اعيانالشيعة، ج7، ص430/ معالىالسبطين، ج1، ص443/ العيونالعبرى، ص126. 14ـ ينابيعالمودة، ج2، ص340/ المنتخب، ج2، ص441/ مقتلابىمخنف، ص57/ بطلالعلقمى، ج2، ص357. 15ـ الامالىالخميسية، ج1، ص175/ بحارالأنوار، ج45، ص38/ مقاتلالطالبيين، ص54/ اعلام الورى، ص243/ الإرشاد، ج2، ص113. 16ـ بطلالعلقمى، ج3، ص433. 17ـ اعيانالشيعة، ج1، ص610. 18ـ بحارالانوار، ج 45، ص62/ مناقب آلابىطالب، ج4، ص12/ العوالم، ج17، ص343. 19ـ كبريت الأحمر، ص387. 20ـ همان. منبع:مجله ياس، شماره 30،ابوالفضل هادىمنش . + نوشته شده توسط استاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت
18:7 |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||